

%20(3).jpg)
روزها زیبا هستند هر لحظه شیرین تر از لحظه قبل است وقتی می بینی کسی از صبح تا شب به یاد تو و به خاطر تو زحمت می کشد
وقتی می دانی همسری داری که با هر لبخندت می خندد و نمی تواند اشک تو را ببیند و حاضر است آسمان را به زمین بدوزد اما تو خم
به ابرو نیاوری
چه زیباست زمانی که در چشمان خسته ی همسرت نگاه می گنی و به او امید بودن می دهی
ای کاش همه بخندند از ته دل بخندند حتی آنهایی که فکر می کنند شکست خورده اند از این حس رها شوند و بخندند
زندگی زیباست
سلام بر خون خدا!
سلام بر رحمه الله الواسعه!
سلام بر نور چشم رسول اکرم(ص) !
سلام بر فرزند شهید امیر المومنین(ع) و بی بی فاطمه زهرا(س)!
سلام بر شافع روز جزا!
سلام بر آنکه ملائک در عزایش می گریند!
سلام بر کسى که بیعتش را شکستند!
سلام بر آقایى که حامى دیگران بود و خود بی یاور ماند!
سلام بر محاسن خضاب شدهاش!
سلام بر چهره به خاک و خون آلودهاش!
سلام بر دندان کوبیده مولا با چوب خیزران و چوب دستى عبیداله ملعون!
سلام بر سر مقدسی که بر فراز نیزه عدوان زده شد!
سلام بر تشنگى کشیده در کنار نهر آب
سلام بر حسین(ع) و فرزندان فرزانه و اصحاب عزیزش
...و سلام بر دشت تفتیده عشق!
سلام بر میدان عشق بازى یاران عاشق دلباخته کوى معشوق
سلام بر تو اى کربلا
سلام بر تو اى دشت پر بلا
سلام مرا با گلوى بغض فرو خوردهات و چشمان مواج از دریاچه اشک دلتنگىات و با جگر سوختهات و قلب پارهپارهات پاسخ گو.
کربــلا! مىخواهم که با تو سخن بگویم!
مىخواهم بقچه حرفهاى بردوش ماندهام را براى تو پهن کنم نمىدانم، نمىدانم تاب شنیدن حرفهایم را دارى یا نه؟ با تو سخن می گویم تویی که آن محزون ترین روز را در خود دیدی! تویی که از غم مولایت از ازل تا به ابد عزاداری!
کربلا از غروب عاشورا بگو...
براستی آن روز چه کشیدی؟ شنیده ام که غروب روز عاشورا براى تو سخت التهاب آور بود؟
یقین دارم که اگر در اسارت خاک نبودی هر آن لباس رزم بر تن می کردی و غران و آتشفشان بار، بر آن ملعونان و نفرین شده گان ابدی، حمله می بردی!
کربلا! بگو که آن سه روز و دو شبى که پیکرهاى شقایق رنگ قافله عشق بر پیشانى پینه بستهات میهمان بودند تا با آنان چه ها گفتى؟
کربلا برایم از اصحا ب بگو! آنانکه با وفاترین اصحاب تاریخ بودند. از چهره های برافروخته و هیجان زده شان برای تکه تکه شدن در راه حسین(ع) بگو...
کربلا از علی اکبر(ع) بگو که شبیه ترین بنی هاشم به رسول الله(ص) بود انقدر که آن ملعونان لحظه ای پنداشتند مبادا رسول خدا(ص) به میدان آمده! از داغ شهادت فرزند بگو چگونه قلب سید الشهدا(ع) را جریحه دار کرد! از آن لحظه ای بگو که آقا از روی اسب میدان را تماشا می کرد پی در پی با هر ضربه ی علی می گفت ماشاءالله!لا حول و لا قوه الا بالله! و به یکباره ذکر لبش شد:
"انا لله و انا الیه راجعون"!!
از لحظه ای بگو که سر در کنار پیکر دردانه اش گذاشت و ملتماسانه منتظر بود تا فرزند بار دیگر پدر را صدا بزند! از پیکر مثله شده و اربا اربا شده عزیز زهرا(س) بگو! بگو برایم چگونه جوانان بنی هاشمی بدن علی اکبر(ع) را به خیمه ها بازگردانیدند! بگو...
کربلا از قاسم(ع) که امانت برادر بود بگو! از پسر بچه ای که خطاب به عمویش شهادت را "احلی من العسل" خواند! او که هیچ لباس رزمی اندازه تنش یافت نمی شد! از لحظه ی وداع برادرزاده با عمویی بگو که برایش پدر بود! از نبرد حیدری فرزند مجتبی(ع) بگو و از پیکر قد کشیده اش پس از شهادت...
کربلا از باب الحوائج 6 ماه، مظلوم ترین مظلوم تاریخ بگو! از علی اصغر(ع) آن طفل شیرخواره ای که آن دم که نوای "هل من ناصر ینصرنی" پدر را شنید خود را از گهواره بیرون پرت کرد تا به یاری پدر غریبش بپیوندد! بگو که چگونه تیر سه شعبه گلوی نازنینش را درید و او را در آغوش پدر شهید کرد...
کربلا بگو: «سقاى تشنه لب» یعنی چه؟ آیا عجیب نیست؟ مىدانم که در حافظهات این تصویر مانده است آنجا که سقایى تشنه لب بر لب آب جان به جانان تقدیم کند. از ان لحظه ای بگو که فاطمه زهرا(س) ناله میزد: "وای پسرم!" ازاولین و آخرین باری بگو که قمر بنی هاشم، مولایش را برادر خطاب کرد! از داغ زاده ام البنین(س) بگو که کمر مولا را شکست! از لحظه ای بگو که حسین(ع) دستان بریده عباس(ع) را در آغوش گرفته بود و می بوسید! از آن لحظه ای که آقا به سوی خیمه ها رفت و پرچم خیمه عمو را پایین کشید، ناله اهل حرم بلند شد و امیدشان نا امید! حرم...عمو...آب...عطش...!
کربلا بگو آیا یادت هست که خیل خصم سر کبوتر قافله سالار عشق را بر سر نیزه کردند و با خود بردند ولى هنوز دشت پر از نور و صفا بود؟ خیمههاى اهل حرم را به آتش کشیدند تا شاید خشم و غضبشان فرونشیند و غافل از اینکه آه طفلان حرم باز آنان را به آتش خواهد کشانید!
کربلا از دل ام المصائب (س) بگو! از حرقه قلب دخت امیرالمونین(ع)! بگو که چگونه آتش گرفته بود و زبانههاى جانسوز غم سنگین دل زینب (س) همچنان و پس از سال ها گذر از آن واقعه دل اهل ولاى على (ع) را به درد مىآورد.کربلا برایم از سخت ترین و عاشقانه ترین خداحافظی تاریخ بگو. آن دم که حسین(ع) برای آخرین بار به خیمه خواهر رفت.
کربلا می دانم درد کشیده و غم دیده ای ولی تو هیچ گاه سوخته آتش فراق مولا نبودی! کربلا تو تازیانه و سیلی نخورده ای!تو غم غربت نچشیده ای! تو سرپرست کاروان یتیمان و رنج کشیده ترین طفلان تاریخ نبودی!ای کربلا امان از دل زینب(س)! امان از دل زینب(س)! امان از دل زینب (س) که چه گذشت بر او!
این ها را من برایت میگویم میدانی درشام آن ملعون منحوس طلعت برای رقیه(س) چه هدیه ای فرستاد؟می دانی...
آه!آه!آه! این ها را ندیدی ولی من طاقت ادامه ندارم! نمی خواهم روضه خوان تو باشم که نه تو تاب شنیدن داری و نه من تاب گفتن!
کربلا تو از روز ازل از خورشید حسین(ع) سوختی و در عزایش خون گریستی، شاید به همین خاطر باشد که انقدر سوزانی و خشک!
ای کربلا تو بزرگ ترین مصیبت تاریخ را کشیده ای. مصیبتی به وسعت زمین و آسمان ها و به پاداش این داغ بزرگ خداوند بر تو منت نهاد و پیکر دردانه اش را در تو جای داد تا مرهم غمت باشد و تو افضل سرزمین های عالم شدی! و تو را با خاک تفوق داد!ای کربلا تو خاک نیستی اگر نه خوردنت مستحب نبود!
کربلا زمزمه نام تو تسکین هر چه درد است نمىدانم نزنم چه نامى هم دردهاى تو را قدرى مرحم مىنهد! کربلا نامت را که برزبان جارى مىکنم سیل اشک از دیدگانم جارى مىشود نمىدانم و واقعا هم نمىدانم چه سرى در میان نهفته است در حیرتم که کام جان تو از فرط تشنگى خشک خشک است ولى دل من از دورى روى تو و از زمزمه نام تو به دیدگانم فرمان سیل اشک مىدهد و...
تو خود بگو چه رازى در این میان نهفته است.
کربلا مدتهاست در آرزوى دیدار تو مىسوزم و مىسازم
کربلا عطش استشمام بوی سیب وجودم را ذوب می کند
کربلا تو خود عنایتى کن و مرا به آستانت بخوان
کربلا جواب سلامم را بده با هر زبانى که تو را بیشتر رضاست !
و ای کربلا می دانم تو هم مثل ما منتظری! منتظر منتقم خون حسین(ع)!
الهی انشدک بدم المظلوم! الهی انشدک بدم المظلوم! الهی انشدک بدم المظلوم…
عجل لولیک الفرج
عجل لولیک الفرج
عجل لولیک الفرج!
« کاغذ کمپوت »
- نوبت به همرزم بسیجی ما رسید، خبرنگار میکروفن را گرفت جلو دهانش و گفت: «خودتان را معرفی کنید و اگر خاطره ای، پیامی، حرفی دارید بفرمایید.».
او بدون مقدمه و بی معرفی صدایش را بلند کرد و گفت: «شما را به خدا بگویید این کاغذ دور کمپوت ها را از قوطی جدا نکنند، آخر ما نباید بدانیم چه می خوریم؟ آلبالو می خواهیم، رب گوجه فرنگی در می آید. رب گوجه فرنگی می خواهیم، کمپوت گلابی است. آخر ما چه خاکی به سرمان بریزیم. به این امت شهید پرور بگویید شما که می فرستید، درست بفرستید. این قدر ما را حرص و جوش ندهید.».
خبرنگار همین طور هاج و واج فقط نگاه می کرد.
مقر آموزش نظامی بودیم!بعد از عملیات کربلای پنج، جغلههای جهادو بردن برای آموز
ش نظامی.
گفتند: لازمه. چهارمین شب آموزشی بود. گفته بودند که امشب، شب سختی داریم. شاممونو خوردیم. کفشامونو گذاشتیم زیر پتوها و به کیف خوابیدیم. ساعت دو نصف شب بود که پاسدارا با یه سر و صدای عجیب و غریبی ریختند داخل سالن. هر چه گاز اشکآور داشتند زدند و هر چه تیر مشقی بود شلیک کردند؛ اما کسی ککش هم نگزید.
این قدر گلولهی خمپاره و کاتیوشا دورمون خورده بود که چشم و دلمون از این چیزها پر شده بود. دیدند فایدهای نداره، شروع کردند به داد زدن: «برادر بلند شو! پاشو!، فایدهای نکرد. حسابی عصبانی شدند و افتادند به جون بچهها. شروع کردند بچهها رو زدن و از تخت انداختنشون پایین و هلشان دادن بیرون. منصور داد زد: «چرا میزنید؟! چرا هل میدید؟!»
یکیشون داد زد: «خب! بروید بیرون! آبرومونو بردید. یعنی اومدین آموزش نظامی!!». هنوز حرفش تموم نشده بود که بچهها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. یکی از پاسدارا، رو به دیگران کرد، در حالی که میخندید گفت: «فایدهای نداره، بریم. اینا آدم بشو نیستند». و آنها رفتند و ما تا صبح خندیدم.
شنیده اید می گویند عدو شود سبب خیر؟ ما تازه دیروز معنی آنرا فهمیدیم. دیروز عصر که با خمپاره سنگر تدارکات را زدند. نمی دانید تدارکاتچی بیچاره چه حالی داشت، باید بودید و با چشمان خودتان می دیدید. دار و ندارش پخش شده بود روی زمین، کمپوت، کنسرو، هر چه که تصورش را بکنید، همه آنچه احتکار کرده بود! انگار مال بابایش بود. بچه ها مثل مغولها هجوم بردند، هر کس دو تا، چهارتا کمپوت زده بود زیر بغلش و می گریخت و بعضی همانجا نشسته بودند و می خوردند. طاقت اینکه آنرا به سنگر ببرند نداشتند، دو لپی می خوردند و شعار می دادند: جنگ جنگ تا پیروزی، صدام بزن، صدام بزن جای دیروزی!
از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
« ضد هوایی »
مسئول آموزش و پروش استان به منطقه آمده بود. بین دو نماز امام جماعت رفت منبر، آن هم چه منبری! از مشرق وارد شد از مغرب در آمد، فرمانده ردان که با طولانی شدن سخنرانی حاج آقا تمام برنامه هایش به هم می ریخت، رفت پشت پدافند 57 و شروع کرد رو به آسمان شلیک کردن و داد و فریاد: هواپیما هواپیما! همه متفرق شدیم و جلوتر از همه روحانی مقر، بعد معلوم شد شوخی کرده و دشمنی در کار نبوده است. اما برای ادامه بحث دیگر دیر شده بود.
نزدیک ظهر بود حسین آمد تا موهایش را کوتاه کنم. من هم وسایل اصلاح را برداشتم و آماده شدم.
به نیمه های سرش رسیده بودم که خبر آوردند به تنگه حمله کردند . حسین با همون کله نیمه کاره بلند شد شروع کرد به دویدن و گفت: زود باشید بچه ها باید به این نامردها یک درس حسابی بدیم.
از موهای سرش یادش رفته بود!
شهید حسین دهنوی
ادامه دارد
« وصیت نامه شهید حاج علی قوچانی »
آنچه خواهید خواند، متن کامل تنها وصیت نامه به جا مانده از شهید حاج علی قوچانی فرمانده تیپ یکم لشگر 14امام حسین(ع) می باشد. حاج علی قوچانی به سال1342 در اراک دیده به جهان گشود. شش ساله بود که به همراه خانواده به شهر اصفهان مهاجرت کرد. وی سرانجام در عملیات والفجر 8 درسال1364 در سن 23 سالگی بر اثر اصابت گلوله مستقیم تانک به شهادت رسید.
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور پدر و مادر زحمتکش و مؤمنم سلام
درلحظات آخر عمر قصد خداحافظی دارم (و قصد دارم) و مطالبی چند به عنوان وصیت بنویسم.
نخست از شما با زبانی قاصر تشکر می کنم از شما پدر و مادرم ولی با بی زبانی می گویم که ان شاءالله خدا به شما اجر بدهد و شما را جزو صالحان درگاه خود و جزو عاقبت به خیران قرار دهد.
مادر و پدر عزیزم! امانتی که به شما داده شده بود، به صاحب اصلی آن بازگردانده شد. کسی که چیزی را امانت می گیرد موقع پس دادن هیچ گاه ناراحت نمی شود. آفرین بر شما! که این گونه امانت را تحویل دادید.
مادرم! من شما را خیلی دوست داشتم، همچنین پدر، همسر، برادر و خواهر را. شما تنها کسانی بودید که در این دنیا به آن علاقه داشتم. ولی مادرجان! من خدا را بیشتر از شما دوست دارم و برای همین است که قریب به شش سال از شما جدا شده ام. امیدوارم که درغیبت ظاهری من، بی تابی نکنید.
هرموقع که دلتان گرفت برای سرور همه ما اباعبدالله الحسین(ع) گریه کنید!
مطلب دیگر درمورد همسرم است، او را درتصمیم گیری آزاد بگذارید، بگذارید راه جدید خود را انتخاب کند و مسئله دیگر این که اگر فرزندم به دنیا آمد و پسر بود، کاری کنید که وقتی بزرگ شد ادامه دهنده راه من باشد و اسمش را حسین بگذارید!
درپایان از تمام آشنایان و دوستان حلالیت می طلبم.
با سلام خدمت همسر خوبم.
همسرم! تمام انسان ها رفتنی هستند تمام انسان ها چه خوب و چه بد و چه ضعیف و چه غنی با هر وضعیتی که هستند می روند. دراین راه، عده ای با عزت و سرنهادن به قرب خدا زندگی می کنند و بعضی برای زندگی خود بنده غیرخدا و بنده بنده خدا می شوند و از خود هیچ عزت و سرافرازی ندارند ولی دسته اول چون راه خدا را می روند همواره با مشکلاتی روبه رو می شوند، بعضی اوقات انسان خود را در راهی می بیند که در آن راه یا باید کشته شدن در راه خدا را انتخاب کند یا سرتعظیم غیرخدا فرود آورد. مردان خدا اولین راه را انتخاب می کنند.
وصیتی چند:
- پنج ماه روزه برایم بگیرید یا بخرید!
- دوماه نماز قضا به جا بیاورید!
- 37 هزار تومان به لشگر بدهکارم که مقدار 33هزار و 500 تومان آن را به قرض الحسنه ولایت فقیه که دفتر آن به نام (...) مسئول تعاون لشگر می باشد واریز کرده ام.
- اگر چیزی باقی مانده به دوستان و آشنایان خبر دهید که اگر کسی از من طلبی دارد بگیرد و درغیر این صورت در اختیار همسرم بماند.
- چنانچه وسایلی از سپاه و لشگر در اختیارم بوده، به لشگر بازگردانید!












































.jpg)





